آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و بیست و چهارم :
شوک همچون صاعقهای بود که با آن جو متشنج و مسموم برخورد کرد. سکوتی کشنده و مرگبار از دیوارها بالا گرفت و سپس در تمام سالن پیچید.
فرخ مشتش را روی دسته مبل مشت کرد، اما هنوز هم آرامش به طور کامل از چهرهاش کنار نرفته بود. بله، بیگمان ما همه فرزندان همین مرد بودیم. از اسب میافتادیم، اما نقاب از صورت ما نمیافتاد.
انگشتش را چند بار روی چوب منقش دسته مبل کوبید و چشمانش را از سورنا ک
مطالعهی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sookot (تئو فن)
5همه این اتفاقا به کنار تئو اون وسط داری چیکار میکنی پسر وایی جوری که مراقب اریک بود یا اون جملش ک گفت اون بی دلیل به کسی گیر نمیده وای بچمم
۱ هفته پیشنرگس
0پاشنه کفشم را محکم روی رانش کوبیدم وایی😭😭 خشونتش هم جذابهه خدایا منو بخور😭😭وای چقدر این پارت خوبهه چقدر داره بهم میچسبه با هربار خوندنشش
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
هر بار ترامایزت کردم بیا بخونش
۲ هفته پیشنرگس
0قرار نیس سرت به سنگ زمانه بخوره و دیگه ترامایز نکنی؟😂😂😔
۲ هفته پیشMahi
0یاای جدا خیلی قشنگه استوری🥺ولی فکر پارت دادنت منو ذوقی میکنه مرسی که هستی آوا
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزم🥲💋
۲ هفته پیشنرگس
0راستی اسم پدر و مادر کیوان چی بود
۴ هفته پیشباران
2آقا و خانم نیک نژاد🗿
۴ هفته پیشنبات
2آقای قاضی و خانومش
۴ هفته پیشباران
3آقایی و خانومیشون😞😂
۴ هفته پیشمحی
0عع اسمشونو نمیدونیمم
۴ هفته پیشنبات
2مهم اسم پسرم که میدونیم😌😂
۴ هفته پیشباران
0پسرهاش دیگه؟🗿
۴ هفته پیشنبات
0ایمان و نیکان نقش فرعین فقط کیوان😂😂
۴ هفته پیشباران
0اگه نقش فرعی بودن که انقدر روی رابطشون تاثیرگذار نبودند😞😂
۴ هفته پیشنبات
0آوا گفت ایمان نمیاد بگه هلو ای ام ویلن پس فرعی تازه زنگم نمیزنه😂 نیکان ام که به خاطرات ها پیوسته فعلا
۴ هفته پیشمحی
0اون دوتا بی خاصیت میتونن بمیرن
۴ هفته پیشمحی
1افرین حالکردم
۴ هفته پیشMahi
0یه سوال مبین مافیا نباشه بیاد شر درس کنه کیوانم حسودیش بشه بزنه اونو ناکار کنه
۴ هفته پیشمحی
0نهه بابا فک نکنم
۴ هفته پیشSare
0دقیقاا کیوان جذاب من پسر ناز و کیوتمم قربونت بشمم🥰🥰❤️❤️💖💖♥️♥️
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۲ هفته پیشباران
0نه فقط شکل و قیافشون موجوده
۴ هفته پیشmia
1یعنی ببین..اینهمه نکته داشت آخرشو که خوندم تمامشون از ذهنم پرید 😭 آوا ادامش بدیاا یزید بازی در نیار من قلبم ضعیفه🤣
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
من ذاتا یزیدم😔😂
۲ هفته پیشmia
2واسه این رمان هم که شده باید برم کارگردانی بخونم از روش فیلم بسازم 🤣 این رمان فقط برای خونده شدن ساخته نشده لایق دیده شدنه😭😭
۴ هفته پیشMahi
2این قشنگ بود🥺♥️
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
وای😭💜
۲ هفته پیشmia
3حسادت کردن های تاکسیکش😭 چرا اینقدر بهم میانن ترکیب آتیشی بودن تارا و خونسردی کیوان اصلا دارم نمیتونم آوا چی ساختیی
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزممم
۲ هفته پیشDav
1بی صبرانه منتظرم لحظه ایم ک تئو آرامو بغل می کنه🤦 ♀️
۴ هفته پیشMahi
4یواش برو بهت برسیم چی چی بود بغل آرام و تئو😂ما سر همین بغل تارا و کیوان کلی التماس کردیماا
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۲ هفته پیشنبات
1طبق تحقیقات انجام شده تئورام توهمی دوست داشتنی بود 🥲
۴ هفته پیشمحی
1ایشالا هروق پیر شدیم
۴ هفته پیشفن....
1وایی خیلی قشنگ بود این پارت چند دفعه خوندم 🥹
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
جانم🥲🥹
۲ هفته پیشآیماه
0این پارت عالی بود😚 خیلی قشنگ بود
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜
۲ هفته پیشتوتوفولوگی
5هر وقت حالم بد باشه پارت ۱۲۴ رو می خونم😭😭 خیلی قشنگ بودد
۴ هفته پیشنارنجی
6نمیدونم این چندمین باریه که دارم میخونم این پارت اصلا خیلی خوبه آدم کیف میکنه از خوندنش💫😍
۴ هفته پیشMahi
4من حالم بد باشه میرم ساید استوری میخونم تا قشنگ از درون داغون بشم😂💔ما باهم فرق داریم
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
جانا🥲
۲ هفته پیشHANI
1حرف نداره رمانت اوا جون عالی بود
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜
۲ هفته پیشتوتوفولوگی
0این پارت واقعا معرکه بود!!
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
قربونت🥲💋
۲ هفته پیشالیـنا
5خیلیی هیجانی بودد این پارتت ولی دلم واسه تارا سوخت:)) اون دختره ی ایکبیری هم حقش بود هرچی کتک خورد ، من بودم بیشترم میزدم که یبار دیگه با دهن کثی.فش اسم مادر منو نیاارهارسال نظر ****
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Sookot (تئو فن)
5بابا من یجوری با این پارت حال کردم که نگو چطوریی انقدر خفن تارا رو ساختی که من باید شک کنم این واقعیته یا نه خیلیی لذت بخش بود این پارت انرژیم کلا برگشت این مانستر من کجاست؟