پارت صد و بیست و پنجم :

انگشتانش روی چشمانم را گرفته بودند و نمی‌توانستم ببینم، اما صدای ضربان قلبش را می‌شنیدم. شاید هم این صدای قلب خودم بود که در سرم می‌پیچید. نفس بریده‌بریده‌ای کشیدم و با تنی مرتعش و خیس از عرق، سر جایم ثابت ماندم.
گرمای سوزانی که در سراسر رگ‌هایم احساس می‌کردم، رفته‌رفته به تمام وجودم تسری میافت و مرا در خود ذوب می‌کرد. انگار که بام آسمان بر روی زمین سقوط کرده بود که هیچ صدایی را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    3

    دلم میخواد پاشم بیام این دو تا رو نازنازی کنمم😭🤏🏻

    ۱ ماه پیش
  • مرداب

    2

    اون سکانس بغلشون مستقیم رفت تو قلبم🥺✨✨

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    1

    وقتی میدونی که همینقدر دوسِت داره،چرا عصبی میشی اخهه،چرا این شسرینیو دریغ میکنی

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    2

    معلومه که باید کیوانیو باور کنی که زخماتو برات میبنده،نه تنها زخمای دستاتو،بلکه زخمای روحتم برات میبنده

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    2

    چقدر آزاردیده و خسته ای تارا،که تو خوابم دنبال مهاجمی و میخوای از خودت دفاع کنی💔

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    انقدر دوسش داره که میگه ازم دور شو تا بهت آسیبی نزنم؟!🫠 تو تارا رو آروم کردی،حالا نوبت اون نیست؟

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    چرا میگه آدم نیست؟بالاخره آدمه دیگه،گریه کنه برای مادری که شاید یکم بخاطر اون مرد اشتباهه مگه؟

    ۲ ماه پیش
  • Why

    4

    «اصلا به جهنم که مرا نگاه نمی کرد، ولی به جایش در آغوش من به خواب می رفت. »:))

    ۲ ماه پیش
  • Why

    3

    تئو کارای احمقانه زیادی انجام میده، ولی یه موقع هایی خیلی خوب می فهمه کی باید عقب نشینی کنه.

    ۲ ماه پیش
  • Why

    2

    اگر من درد بودم، پس چطور می توانستم درمان باشم؟ اگر ما برای هم خنجر می کشیدیم، چطور در آغوش دیگری آرام می گرفتیم؟ »

    ۲ ماه پیش
  • why

    2

    «من حتی اگر نمی خواستم هم به او درد می دادم. »😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «من چطور با هر لمسش همانند یک آب روان فرو می ریختم؟ »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «من از خون فرخ بودم و لایق این زندگی، او چرا به چنین عذابی دچار شد؟ »

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    «تنها کودکی که شاید نه در خواب، بلکه در بیداری می توانستم برایش ببارم. » خیلی گناه داشتن خیلی😭کاش دنیا انقدر باهاشون بد نبود😭حتی اگه عامل این همه بدبختی رو.. حتی اگه فرخ و به بدترین شکل شکنجه کنن.. ولی اون بچگی هایی که از دست رفت.. وای خدا😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «ما غمگین ترین تکه از وجود هم بودیم. »

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️