آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و بیست و پنجم :
انگشتانش روی چشمانم را گرفته بودند و نمیتوانستم ببینم، اما صدای ضربان قلبش را میشنیدم. شاید هم این صدای قلب خودم بود که در سرم میپیچید. نفس بریدهبریدهای کشیدم و با تنی مرتعش و خیس از عرق، سر جایم ثابت ماندم.
گرمای سوزانی که در سراسر رگهایم احساس میکردم، رفتهرفته به تمام وجودم تسری میافت و مرا در خود ذوب میکرد. انگار که بام آسمان بر روی زمین سقوط کرده بود که هیچ صدایی را
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Negar
0خدایا کیوان عزیزمم😭😭
۷ روز پیشSookot (تئو فن)
0فقط واکنش تئو خیلیی خفن بود
۱ هفته پیشتیام
0وای وای وایی کل این پارت داشتم ذوقق مرگ میشدم😭😭
۱ هفته پیشریحا
0پروانه ای شدمم✨️🦋
۲ هفته پیشHANI
3وای خداا جون این پارت عالیی بود اصن کلا تو یه لول دیگه بود بهترین بخش رمان تا اینجا بوده دستت طلا اوا جون
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۲ هفته پیشHany
5نمی دونم شاید چون عاشق ادبیاتم به جمله ها زیادی دقت میکنم اما این ترکیب کلمه ها باهم طوری که کلی آرایه های قشنگ و پنهان داخلشه و جمله هایی رو خلق میکنه که بی نظیره فقط به دست یه نویسنده عالی و ماهر بر میاد🥹🤍🤍
۴ هفته پیش⁓A⁓
5وای دقیقا:) ادبیات بی نظیره مخصوصا وقتی آوا انقدر قشنگ توی رمان هاش از کلمات و آرایه ها استفاده میکنه✨
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزمی💋
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیز دلمی لطف داری 🥲💜
۲ هفته پیش...فن.
2چقدرر این پارت غمیگین بودند😭😭
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥲💜
۲ هفته پیشمریم
1وای این پارت چقدر خوب بود 🥺
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۲ هفته پیشندا
3وای خدایا من کل این قسمت بغضی بودم 🥹🥹
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🥹💜
۲ هفته پیشافرا
1احساس میکنم این پارت تا مغز استخونمو سوزوند از بس که جذاب و احساسی بود وای قلبمم
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😍🥹
۲ هفته پیشhasti
0میشه برای این دوتا بمیرم؟:))
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزم🥲💜
۲ هفته پیشیاس
4واقعا چطور فرخ عذاب وجدان نگرفت چطور تونست اینکارو کنه:)
۴ هفته پیشفرخ فن
1قربونش برم بچه بوده تصادف میکنه وقتی همه ناامیدن تو لحظه آخر یه دکتر حاضر میشه عملش کنه و بعد از اون داخل جمجمه اش چیزی وجود نداشت که به این چیزا فکر کنه کلا عقل نداره راحته :)
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
وای🤣🤣🤣
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
واقعا🥲🥲
۲ هفته پیشmia
9برای اولین بار روی تئو کراش زدم🤣💀 حرکتش خیلی جنتلمنانه و باشعور بود😭 دارم قیافه مظلوم تارارو تو اون لحظه تصور می کنم
۴ هفته پیشنبات
6تئو تو ذهنش: من برای تو آدم میکشم بخاطرت از جون خودم می گذرم سپرت میشم که آسیب نبینی تو تو بغل تارا آروم میشی؟ من میرم تا مزاحم عشقتون نشم تو دلم رو شکستی امیدوارم با عشقت خوشحال باشی😔😂
۴ هفته پیش...
3تئو صحنه ی خیانتو ترک کرد😂😔
۴ هفته پیشفرفری
5یه ذره دیگه ادامه میدادی تئو حامله از آب در میومد: من از این شهر میرم و اینو بدون هیچوقت به پسرمون نمیگم باباش با یه تاکسیک مو بنفش بهم خیانت کرده💔
۴ هفته پیشنبات
2رفتن سخته ولی عشق من به تو فراتر از تصور .. کیوان عزیزم خوشبختیت آرزوی من است حتی در کنار کسی جز من.. امضا تئو😂😂
۴ هفته پیشفرفری
0این چی بود خوندم نصف شبی😂🤣
۴ هفته پیشنبات
0😂😂 تئو بزرگترین و اولین کیوان فن
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
بعد فکر کن فنای بزرگ و مهمترین کیوان فن هیتر کیوان بودند
۴ هفته پیشنبات
0دیگه ام نیستن 😎😂
۴ هفته پیشفرفری
2دیس ایز دی اند
۴ هفته پیشفرفری
0نبات اگه حرفای ما یه روز به گوش تئو برسه همراه پسرش از دنیا لف میده
۴ هفته پیشنبات
0دلشم بخواد ما داریم احساسات لطیف تئو رو درک میکنیم باید سپاسگزارم باشه😌😂
۴ هفته پیشفرفری
0همین «احساسات لطیف» دلیل محکمی برا خودکشی شه.. فک کن اون کچل با اون همه تتو و فلان یه درصد دلش بخواد کسی درمورد عشق شکست خورده اش حرف بزنه😂🤣
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
تتو نداره البته
۴ هفته پیشفرفری
0حالا منو ضایع کن😭 تو تصورات من دارهه
۳ هفته پیشنبات
0تارا ام با موی بنفش و اینکه تئو قدش بلنده باز هرچی بخواد بهش میگه و بهش گوش نمیده و ماام راه دخترمون و ادامه میدیم😂
۴ هفته پیشفرفری
0آفرینن موافقم💅🏻
۳ هفته پیشاکرم بانو
0وای این خیلی خوب بود😂😂
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
🤣🤣
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
تئو عشق تیم ما 🫶🏻
۲ هفته پیشHany
2وقتی میگم زبونم از توصیف قلمت قاصره واقعا از صمیم قلبم میگم و نمیدونم چی باید بگم خداییش🥺🥺❤️❤️
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
قربونت برم😭💋
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Negar
3تارا پس توام بلدی، توام بلدی آرومش کنی. ای خدا تو بغلش گرفت خوابیدد😭😭