تب به قلم آیناز تابش
پارت پانزده :
شوالیه به در ورودی شیشهای و حیاط خیره شده بود. گویا نمیتوانست حتی برای یک شب، دوباره این خانه را تحمل کند. مادر بدن حرفی نمیزد و چشمان زاغش مطابق معمول با حالتی مکدرگونه ریز شده بود. سرانجام پدر بدن دلش را به دریا زد و از آن سرفههای خشکی کرد که همیشه پیش از شروع صحبت تحویلمان میداد. شوالیه همیشه در جدالهایش با او بلند میخندید و بغض میکرد و فریاد میزد: "حتی به اعدامی هم پیش از
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
