پارت نود و هشتم :

درب آسانسور با صدایی کوتاه و فلزی بسته شد و اتاقک دوباره با تکانی آرام به حرکت درامد. صدای کشیده شدن کابل‌ها در دل دیوارها با لرزشی خفیف زیر پاهایم پیچید و سکوت سنگینی که میان سربازها افتاده بود، فقط چند ثانیه دوام آورد.یکی از آن‌ها که اسلحه‌اش را روی شانه جابه‌جا می‌کرد، با لحنی بی‌حوصله گفت:
- خانم دستور دادن همه مستقیم بریم اسلحه‌خونه… اون موش کوچولو هنوز توی مجموعه‌ست. ...بای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    این بود راهی که نمیدانستم چه چیزی در انتظارمه..ولی تا اینجا آمده ام نمیزارم همه چیز با کوچکترین اتفاق خراب شود آخر این تاریکی روشنایی منتظرمه.مطمئنم

    ۴ هفته پیش
  • دختر صحرا

    0

    مطمئنم نمیتونه بیخیال بچه ها بشه و بره

    ۴ هفته پیش
  • ریحان

    0

    پدر این بدبختو در آوردن چرا باید به بچه ها فکر کنه همین که فرار کنه جون خودشو نجات بده به نظرم شاهکار کرده

    ۴ هفته پیش
  • نسا

    0

    وای تو دردسر افتاد حالا میخواد چکار کنه 😐

    ۴ هفته پیش
  • بهار

    0

    ای وای حالا چی میشه

    ۴ هفته پیش
کپی شد!