روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت نود و هشتم :
درب آسانسور با صدایی کوتاه و فلزی بسته شد و اتاقک دوباره با تکانی آرام به حرکت درامد. صدای کشیده شدن کابلها در دل دیوارها با لرزشی خفیف زیر پاهایم پیچید و سکوت سنگینی که میان سربازها افتاده بود، فقط چند ثانیه دوام آورد.یکی از آنها که اسلحهاش را روی شانه جابهجا میکرد، با لحنی بیحوصله گفت:
- خانم دستور دادن همه مستقیم بریم اسلحهخونه… اون موش کوچولو هنوز توی مجموعهست. ...بای
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
0این بود راهی که نمیدانستم چه چیزی در انتظارمه..ولی تا اینجا آمده ام نمیزارم همه چیز با کوچکترین اتفاق خراب شود آخر این تاریکی روشنایی منتظرمه.مطمئنم