پارت صد و چهارم :

کلامش مثل قیچی، ریتم نفس‌ها و ضربان‌های قلب کیسان را برید. ثانیه‌ای هوا برایش خفه، قلبش نزد فقط از شنیدن این کلام، بدون اینکه ثانیه‌ای را برای این تمنای بیهوده هدر دهد، پوزخند زهرآلودی زد.

- که خودم رو به کشتن بدم؟ هنوزم عزاداری برای من از فاش شدن راز و حالا تحمل نازنین برات آسون‌تره؟!

هرچند صفورا از ابتدا ناامید بود؛ اما عاجز از تحمل بیشتر بغض و نالان از دردی که تا خرخرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    نویسنده جان میخواستم بدونم چرا هیچ سراغ سایدا وصامت نمیرید یعنی تو این دو سال وخورده ای کار اونها به کجا رسید

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طبق چیدمان داستانی به شخصیتا سر میزنم من، اونام نوبتشون بشه به وقتش میان

    ۱ ماه پیش
  • maca..

    0

    نازنینی ک من میشناسم ن تنها کیسانو میبخشه تازه بش میگ چطوری این همه مدت تحمل کردی ک البته این نظر منه وگرنه مهدیه اینچنین دل مارو شاد نمیکنه😂

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا شایدم همینی شد که گفتی😂

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    الان که فکرمیکنم کیسان الکی داره خودشوعذاب میده اون تواین رازهیچ دستی نداشته وسرزنشیم بهش نیست اگه بگه خودشوراحت کرده نهایتایه چند وقت نازنین سردمیشه که باوجودعشق نازنین تواین فصل فک نکنم بره

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میدونی ما از بیرون که نگاه میکنیم دقیقا درستش همینه که بگه چون واقعا کاره‌ای نبوده؛ اما خودش به عنوان کسی که بشدت عاشقه و هم نسبت به نازنین ضعف داره و هم ترس از دست دادنش، براش سخته

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    چه میکنه این نویسنده😎💅 عاشقانه بیست، صحنه پردازی بیست، داستان و شخصیت پردازی بیست، به نوزده و نیم راضی نیستی خانمِ فیروزی مگه نه؟😎💅✨ از وقت شروعِ فصل پارتای جدید خیلی تو دل من حتی بیشتر از قبل، قشنگ حس اینو میده که یه فصل بسیار طوفانی تو راه از الان هیجانشو دارم😎❤️ 🔥

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی‌خب تو دل منو بردی که بردی^^🤍

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    حرفای صفورا قشنگ خوره شده داره روح و روان کیسان بدبخت و میخوره قشنگ معلومه فکر از دست دادنِ نازنین حالشو خراب کرده سر ناهارم همشون فهمیدن، قلبم اونجای رفت که از بی اشتهایِ کیسان اشتهای نازنینم کور شد🥺✨ من واقعا هنوز باورم نشده از عشق به یه کروکودیل🐊🚿 گذشتیم و الان داریم این صحنه هارم میبینم😭😂

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کروکودیل😂 اگه دلتنگ صامت باشین میتونم بیارمش دوباره تا بهتر بفهمین از چی به چی رسیدیما!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    نگاه های کیسان به نازنین یه جوری قشنگه که چون رمان فیلم نیست بتونم برش گردونم عقب از اول بینم خودم میرم عقب از اول میخونم🥺✨ البته از نگاه های نازنینِ عاشق غافل نشیم که قشنگ حس میکنم دخترم از بعد عاشق کیسان شدنش قندتر از قبل شده🥺😂🐣✨

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نازنین از وقتی عاشقه خیلی نازنین شده^^

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    میدونی. میخوام بگم کاش کیسان این راز لعنتی رو میگفت هم خودشو خلاص میکرد هم شاید این ترسش بابت از دست دادن نازنین تموم میشد ولی خب این رازی نیست که انقدر راحت اون بتونه بگه یا نازنین بتونه هضمش کنه، به نظرم همون راز عشقشونو میبره رو یه دست انداز بزرگ💔

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درواقع بزرگترین چالشه، اصلا راحت نیست گفتنش مخصوصا وقتی کیسان نسبت به نازنین عشق دیوونه‌وار و ضعف و ترس داره!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    نازسان با عشقِ دوطرفه ولی یه چیز دیگه ست🥺✨ این حجم از زیبایشوم فقط میتونه شوخی باشه با قلب من که رفته واسشون🥺✨😭 همچین که دیالوگ کیسان و میخوندم یه تی ام بکس تو سرم میخوند چشم به در کلاسه تا تو بیای قبل خودت بوی عطرت میاد😭😂✨🤍

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای این خیلی قشنگ بود😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    همین که بعد از صفورا و فرخ باز به نازسان کامبک زدیم خودش نشون دهنده اینه که دنیا هنوز قشنگیاشو داره😭😂✨ برخورد قشنگ کیسان با یاسمین و کجای دلم بذارم؟ مردی انقدر خوبه از هر انگشتش یه کراشیت میباره😭😂✨ کاش یکی دعانویس نازنین و پیدا میکرد به همون معرفی کنه😭😂

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید ببینیم میتونیم نازنین رو تا آخر رمان راضی کنیم حداقل تهش لو بده😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    صفورا. دیگه پس مونده ایم از رابطه ی مادر پسری بین خودت و کیسان نذاشتی، با اینکه تو و شوهرت حبسش کردین و خودت تو اون حبس میومدی بغلش میکردی ولی کیسان بغلت کرد این خیلی حرفه!💔✨ پسرم. تو ته مردونگی و درآوردی✨

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هرچقدر دلِ نرم و وجدان نداشتن، کیسان جاشون داره^^

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا نگرانم این دیونگی صفورا خطرناکتر بشه، فرخم که نمیذاره دکتر بره یه وقت از دهنش درنره حرفی بزنه که نباید؛ این وسط سوال بزرگ من اینه. کیسان برای چی میره تهران؟ فرخم خبر داره، نمیدونم چرا حس خوبی ندارم😐🍃

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اون بماند.. تا به وقتش!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    صفورای بدبخت. با اون همه عشقی که خرج فرخ بی لیاقت کرد حقش نبود به اینجا برسه، یا لاقل فرخ به اینجا برسونتش؛ تو چشم درسته داره تقاص پس میده ولی گناهم داره، همه چیو پای فرخ از دست داد حتی خودشو، ولی فرخ انگار نه انگار بعد چهل سال زندگی به قول خودش زنده ی صفورا رو به مُرده ی کتایون میفروشه!

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرخ واقعا بزرگترین اشتباه صفورا بود که چهل ساله تاوان انتخابش رو پس میده..

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا دیالوگای کیسان به فرخ انقدر خوب و تراپی بود که من از پشت گوشی داشتم میگفتم شیر مادر و نان پدر حلالت پسرم، فقط تو و زنت که بخاطر بد آوردن اسمش میتونی عمارت و رو سر اینا خراب کنی میتونین فرخ و له کنین قشنگ؛ تازه فرخ خبر نداره الان تو عمارت موندنشم یه جور صدقه ست فعلا خوشه😂💅

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هنوز تو حس خان بودنشه فرخ، امان از روزی که بفهمه چخبره!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    مود کیسان یه پناه میبرم به نازنین از شرخ فرخ بود لامصب😂 بچم میخواست بحث و بنده فقط خودشو برسونه به نازنین، که حقم داشت. حتی نفس کشیدن کنار فرخم عینهو خفگیه، باز صفورا قابل تحمل تره اونم من دلم براش خیلی سوخت، خیلی تنهاست، فرخم فقط به فکر خودشه!

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیسان رو راحتش بذارن هی بره پیش نازنینش^^

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا من فکر کنم دارم به جای میرسم که بیشتر از مقصر دونستن صفورا، فرخ و مقصر این حالش بدونم. زنِ بدبخت و دیونه کرد این مرتیکه هنوزم دست برنمیداره، بلای که نتونست سر کیسان بیاره رو حالا میخواد سر صفورا بیاره که حتی دکتر رفتنم ازش دریغ میکنه، این روانپزشک و صفثرا خیلی وقت پیش باید میرفت.

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرخ که.. همه چی زیر سر اونه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️