کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت سی و چهارم :
شانههای دیانا تا نزدیک گوشهایش پیشروی کردند. نگاه مغمومی به سهیل انداخت و با غمی که وزن صدایش را افزایش داده بود گفت: خداحافظ کوبار!
و بعد دستهایش را از سرای امن انگشتان او بیرون کشید و همچون نسیم خنکِ کوتاهی که در ظهری داغ بوزد، از جلوی چشمش محو شد و پیکرش در تاریکی درون ساختمان فرو رفت.
سردی دستان نیلی رنگ پریده همچنان سلولهای پوستی سهیل را میبوسید. نگاه سنگینش روی کلاه چ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسون
0الهی عزیزم دیانا چقدر حرص خورد اما سهیل خیلی راحت و آرام و منطقی به هیوا گوشزد کرد که به جای دیگری تصمیم نگیره و حفاظت دارد.اما پیله بستن نیست ایول😙