گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و نود و دوم :
دستهایش را دور بازویم حلقه کرد تا بلندم کند.
- خوبی؟! طوریت نی؟!
جرقهای به باروت صبر اسرا افتاد و بیتوجه به لولهی تفنگ نگهبانها، سمت افسر هجوم آوردند. صدای گلنگدنها در فضای سالن پیچید و سربازها تفنگهایشان را سمت اسرا گرفتند. فضا آنقدر ملتهب شد که بدنم شروع به لرزیدن کرد و بوی باروت را در دهانم حس کردم. فاطمه دستش را پشت دستم گذاشت و خواست آرام باشم. افسر عراقی بØ
لطفا صبر کنید...

م
1امیدوارم دروغ بگه کثافت انگل،سیروان هنوز زنده باشه 😭