پارت صد و نود و یک :




در تاریکی بی‌انتهای سلول، زمان شکلش را از دست داده بود. نه پنجره‌ای بود که طلوع و غروب را نشان بدهد، نه ساعتی که عقربه‌هایش را بشود شمرد. فقط از روی ظرف‌های غذا می‌شد حدس زد روزی تمام شده و روز دیگری از راه رسیده است. معده‌هایمان بعد از چند کاسه آب گرم بی‌مزه و تکه‌های نان خشک، دیگر اعتراضی نمی‌کرد. من هم آن‌قدر به تاریکی عادت کرده بودم که ترک‌ها و خراش‌های روی دیوار را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    احمقا،اگه مال یه شهرم باشن این باید همه مردم شهرو بشناسه 😮

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️