گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و نود و یک :
در تاریکی بیانتهای سلول، زمان شکلش را از دست داده بود. نه پنجرهای بود که طلوع و غروب را نشان بدهد، نه ساعتی که عقربههایش را بشود شمرد. فقط از روی ظرفهای غذا میشد حدس زد روزی تمام شده و روز دیگری از راه رسیده است. معدههایمان بعد از چند کاسه آب گرم بیمزه و تکههای نان خشک، دیگر اعتراضی نمیکرد. من هم آنقدر به تاریکی عادت کرده بودم که ترکها و خراشهای روی دیوار را
لطفا صبر کنید...

م
1احمقا،اگه مال یه شهرم باشن این باید همه مردم شهرو بشناسه 😮