پارت صد و نود و سوم :


برای چند لحظه فقط به دهانش خیره ماندم. معنای موت را می‌دانستم ولی دلم حاضر نبود آن را به سیروان ربط دهد. سرم آرام سمت فاطمه چرخید.، نگاهش روی میز بی‌حرکت مانده بود.
- چی می‌گه؟!
لب‌های فاطمه از هم باز شد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد، فقط پلک‌هایش لرزید و  بی‌آنکه نگاهم کند، سرش را پایین انداخت. همان یک حرکت کافی بود تا همه‌چیز دور سرم شروع به چرخیدن کند. چشم از فاطمه برند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    فکر کنم درمورد فاطمه درست حدس زدن،بهش میاد آدم مهمی باشه،ولی گلباش همین نترسیش خودشو سیروان رو باد داد 😔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. ممنونم که می‌خونید و با وجود بی‌نظمی در پارت‌گذاری، صبور هستین🙏

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️