گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و نود و سوم :
برای چند لحظه فقط به دهانش خیره ماندم. معنای موت را میدانستم ولی دلم حاضر نبود آن را به سیروان ربط دهد. سرم آرام سمت فاطمه چرخید.، نگاهش روی میز بیحرکت مانده بود.
- چی میگه؟!
لبهای فاطمه از هم باز شد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد، فقط پلکهایش لرزید و بیآنکه نگاهم کند، سرش را پایین انداخت. همان یک حرکت کافی بود تا همهچیز دور سرم شروع به چرخیدن کند. چشم از فاطمه برند

لطفا صبر کنید...

م
1فکر کنم درمورد فاطمه درست حدس زدن،بهش میاد آدم مهمی باشه،ولی گلباش همین نترسیش خودشو سیروان رو باد داد 😔🙏🏻