پارت صد و نود و دوم :



دست‌هایش را دور بازویم حلقه کرد تا بلندم کند.
- خوبی؟! طوریت نی؟!
جرقه‌ای به باروت صبر اسرا افتاد و بی‌توجه به لوله‌ی تفنگ نگهبان‌ها، سمت افسر هجوم آوردند. صدای گلنگدن‌ها در فضای سالن پیچید و سربازها تفنگ‌هایشان را سمت اسرا گرفتند. فضا آن‌قدر ملتهب شد که بدنم شروع به لرزیدن کرد و بوی باروت را در دهانم حس کردم. فاطمه دستش را پشت دستم گذاشت و خواست آرام باشم. افسر عراقی بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    امیدوارم دروغ بگه کثافت انگل،سیروان هنوز زنده باشه 😭

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️