پارت صد و نود :



هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ضربه‌ای از دیوار کناری بلند شد. هر دو یکدیگر را نگاه کردیم.
- اشنیدی؟
- یعنی با ما هستن؟
چند ثانیه سکوت، بعد همان ضربه با فاصله‌ای حساب‌شده دوباره تکرار شد. ضربه‌ای که ریتم داشت. فاطمه سرش را به دیوار نزدیک کرد و گوشش را به آن چسباند. با هر ضربه اهسته زیر لب تکرار کرد:
- اللهُ... اکبر...خمینی...رهبر‌...
متعجب به حرکاتش نگاه می‌کردم، با دس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    حرف هردو درسته اما این جنگیه که یکی دیگه شروع کرده و ما همیشه مجبور به دفاعیم 😔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️