گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و نود :
هنوز جملهاش تمام نشده بود که ضربهای از دیوار کناری بلند شد. هر دو یکدیگر را نگاه کردیم.
- اشنیدی؟
- یعنی با ما هستن؟
چند ثانیه سکوت، بعد همان ضربه با فاصلهای حسابشده دوباره تکرار شد. ضربهای که ریتم داشت. فاطمه سرش را به دیوار نزدیک کرد و گوشش را به آن چسباند. با هر ضربه اهسته زیر لب تکرار کرد:
- اللهُ... اکبر...خمینی...رهبر...
متعجب به حرکاتش نگاه میکردم، با دس
لطفا صبر کنید...

م
1حرف هردو درسته اما این جنگیه که یکی دیگه شروع کرده و ما همیشه مجبور به دفاعیم 😔