گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و نهم :
نگاهش روی ساعدم مکث کرد، لبهایش روی هم فشرده شد و با چانه به تخت اشاره کرد.
- روحی اجلسی¹
پاهایم فرمان نمیبرد، اما ترس مرا سمت جلو هل داد و خودم را به تخت رساندم. دکتر کنارم ایستاد، دوباره دستش را روی ساعدم گذاشت و با دقت نگاه کرد. شستش را با فشار آرامی روی محل زخم کشید، انگار میخواست آستاتهی درد و ترسم را بسنجد. نفسهایم تند شد و بدنم لرزید. دکتر چشمهایش را تنگ کرد و
لطفا صبر کنید...

م
1بیچاره داره از درد می میره،میگه عشوه زنانه،خیکی بیشعور 😠