گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و هشتم :
باد میان خوشههای گندم میچرخید و هر ساقه مثل موجی نرم بالا و پایین میرفت. لبخندی روی لبهای سیروان بود که نور آفتاب را میبلعید. یک دفعه صدایی از دور بلند شد.
- عمو...عمو...
سیروان نگاهش را سمت صدا چرخاند.
- اون جا رو نگاه کن، کیان داره صدا میزنه.
سرم را چرخاندم، دورتر از ما بین گندمهای بلند، سایهای سفید میدرخشید. کیان بود، لباسش شبیه نور، اما گردنش...خون قرمز ز

لطفا صبر کنید...

م
1اینجا بیشتر زخما کثیف و عفونی می شه تا مداوا 😔🙏🏻🖤