پارت صد و هشتاد و هشتم :



باد میان خوشه‌های گندم می‌چرخید و هر ساقه مثل موجی نرم بالا و پایین می‌رفت. لبخندی روی لب‌های سیروان بود که نور آفتاب را می‌بلعید. یک دفعه صدایی از دور بلند شد.
- عمو...عمو...
سیروان نگاهش را سمت صدا چرخاند.
- اون جا رو نگاه کن، کیان داره صدا می‌زنه.
سرم را چرخاندم، دورتر از ما بین گندم‌های بلند، سایه‌ای سفید می‌درخشید. کیان بود، لباسش شبیه نور، اما گردنش...خون قرمز ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اینجا بیشتر زخما کثیف و عفونی می شه تا مداوا 😔🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم از صبوری و همراهی شما🙏🏻

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️