پارت صد و هشتاد و نهم :



نگاهش روی ساعدم مکث کرد، لب‌هایش روی هم فشرده شد و با چانه به تخت اشاره کرد.
- روحی اجلسی¹
پاهایم فرمان نمی‌برد، اما ترس مرا سمت جلو هل داد و خودم را به تخت رساندم. دکتر کنارم ایستاد، دوباره دستش را روی ساعدم گذاشت و با دقت نگاه کرد. شستش را با فشار آرامی روی محل زخم کشید، انگار می‌خواست آستاته‌ی درد و ترسم را بسنجد. نفس‌هایم تند شد و بدنم لرزید. دکتر چشم‌هایش را تنگ کرد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    بیچاره داره از درد می میره،میگه عشوه زنانه،خیکی بیشعور 😠

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️