دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هشتاد و نهم :
****
شب از نیمه گذشته بود و صدای موسیقی قطع شده بود. شام مفصلی که شاهین تدارک دیده بود با شادی و خنده تمام شد، هرچند که فروغ نتوانسته بود چیزی بخورد، هنوز گیج بود و میان دلش هیجانی پرترس داشت.
نگاهش روی تکتک آدمهایی که دورتا دور سالن نشسته بودند، چرخید و ناگهان میان ذهنش دکتر قد کشید. از جا پرید و بهسمت پنجره رفت. دو دستش را لب پنجره گذاشت و عمیق نفس کشید و به دستش خیره شد. حلقه ی
لطفا صبر کنید...
