دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هشتاد و هشتم :
******
جاوید با دیدن بنز سفید لبخند زد و سرش به سمت خانه چرخید و فریاد زد:
ــ اومدن بچه ها. اومدن.
هوشنگ گوسفند را جلو کشید و بین دوتا قرار داد و به جاوید نگاه کرد. جاوید اشاره کرد به گوسفند چاق و چله و گفت:
ــ آب بهش یده زبون بسته رو.
هوشنگ شلنگ آب را از روی زمین برداشت و داد زد:
ــ یکی باز کنه.
چندثانیه بعد آب باز شد و هوشنگ شلنگ را مقابل دهان گوسفند ترسیده گرفت. جاوید دوبا
لطفا صبر کنید...
