مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و سوم :
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-کمک نمیخواید؟
-سبدش رو توی دستش جا به جا کرد و گفت:
-نه ننه، من هنوز جوونم. اگه خواستی برو کمک شوکت، بیچاره دیگه پیر شده.
مادرجون بیشتر از پنجره بیرون اومد و گفت:
-خودت پیری، عمهت پیره، عمۀ عمهت پیره.
من در حالی که داشتم از خنده ریسه میرفتم وارد خونه شدم. کمی بعد حامد هم اومد و بیبی هم سبزی خوردن رو به سفره رسوند و ناهار خوردیم. بعداز ناه
لطفا صبر کنید...
