پارت صد و بیست و سوم :

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-کمک نمی‌خواید؟
-سبدش رو توی دستش جا به جا کرد و گفت:
-نه ننه، من هنوز جوونم. اگه خواستی برو کمک شوکت، بیچاره دیگه پیر شده.
مادرجون بیشتر از پنجره بیرون اومد و گفت:
-خودت پیری، عمه‌ت پیره، عمۀ عمه‌ت پیره.
من در حالی که داشتم از خنده ریسه می‌رفتم وارد خونه شدم. کمی بعد حامد هم اومد و بی‌بی هم سبزی خوردن رو به سفره رسوند و ناهار خوردیم. بعداز ناه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!