پارت صد و بیست و دوم :

از جاش بلند شد و گفت:
-من برم شروع کنم که تا آخر شب بتونم تمومش کنم.
من هم از جام بلند شدم و گفتم:
-منم میام کمکت همسایه.
لبخند زد و گفت:
-ممنونم. منت سرم می‌ذاری؛ چون واقعاً به کمک احتیاج دارم.
با هم به سمت خونۀ قدیمی حامد اینا رفتیم. قفل قدیمی زنگ زده رو به سختی باز کردیم و در رو هل دادیم. با باز شدن در گرد و خاک زیادی توی هوا پخش شد که باعث شد جفتمون سرفه کنیم. نگاهی به خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!