مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و دوم :
از جاش بلند شد و گفت:
-من برم شروع کنم که تا آخر شب بتونم تمومش کنم.
من هم از جام بلند شدم و گفتم:
-منم میام کمکت همسایه.
لبخند زد و گفت:
-ممنونم. منت سرم میذاری؛ چون واقعاً به کمک احتیاج دارم.
با هم به سمت خونۀ قدیمی حامد اینا رفتیم. قفل قدیمی زنگ زده رو به سختی باز کردیم و در رو هل دادیم. با باز شدن در گرد و خاک زیادی توی هوا پخش شد که باعث شد جفتمون سرفه کنیم. نگاهی به خو
لطفا صبر کنید...
