مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و بیست و یک :
بیبی پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-هی بهش میگم خرم سلطان نبین آ! کیه که گوش بده.
حامد خندید و گفت:
-خوشحالم که هنوز هم مثل قبل هستید.
بیبی لبخندی زد و گفت:
-این شوکت رو ول کن ننه، خل و چله. تعریف کن ببینم چیکار کردی؟ خوب بود؟ درس خوندی یا نه؟ دختر خوشگل پیدا کردی یا نه؟
مادرجون همونطور که دستش رو بالا میبرد گفت:
-او! خب یه دقیقه وایسا بچه بتونه جواب بده!
بیبی با
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0رمان قشنگیه اما انقدر پارت گذاری با تاخیره ک رمان به فراموشی سپرده میشه