دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هشتاد و هفتم :
شاهین نمی توانست از فروغ بگذرد، شاید فصل دل دلهای عاشقانه اش گذشته بود، اما فروغ برایش شبیه یک چشمه آب خنک و گوارا در ظهری گرم و سوزان در دل کویر بود. برای همیشه او را می خواست. به جلو خم شد و خیلی جدی گفت:
ــ پوران من میخوام یه زندگی خوب رو با فروغ شروع کنم و...
پوران تند میان کلامش رفت:
ــ که چندماه بعد، دلت رو بزنه و بفرستیش بیاد پیش من؟
فروغ از جا بلند شد و با حیرت خیره ماند ب
لطفا صبر کنید...
