تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هفتم :
نگین چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
انگار باورش نمیشد اون مردی که هشت سال دنبالش دویده، حالا بدون حتی پلک زدن داره بهش میگه پیاده شو.
لبخند تلخی زد… لبخندیی که بیشتر شبیه شکستن بود تا لبخند.
_واقعاً؟
شاهرخ نگاهش رو از جلو برنداشت.
_پیاده شو نگین اعصابم خط خطیه!.
نگین سرش رو تکون داد، انگار تازه چیزی توی ذهنش قفل کرده باشه.
_ خیلی بیشعوری شاه
لطفا صبر کنید...
