رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
کایلا
اسم رهاب روی صفحه افتاده بود.
و قلب من احمقانهتر از همیشه میکوبید.
انگار نه انگار چند دقیقه پیش سرش داد زده بودم... نه انگار بابام تازه گفته بود ازش خوشش نیومده.
لعنت به این قلب بیصاحب.
سریع صفحهی گوشی رو خاموش کردم که بابا نبینه، ولی دیر شده بود.
نگاهش افتاد روی گوشیم.
اخماش آروم رفت تو هم.
– کی بود؟
نفسم بند اومد.
لطفا صبر کنید...
