رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
سکوت سنگینی افتاد توی کوچه.
اونقدر سنگین که صدای دور موتور ماشینها از خیابون اصلی هم واضح میاومد.
بابا نگاه سردی بین اون دوتا چرخوند. بعد خیلی محکم و شمرده گفت:
– من فقط یه بار میگم.
هم من، هم رساوین، هم رهاب ناخودآگاه ساکت شدیم.
بابا قدمی جلو اومد. اون ابهت همیشگیش وقتی عصبانی میشد، چند برابر ترسناکتر بود.
– دیگه هیچکدو
لطفا صبر کنید...
