پارت بیست و پنجم :




سکوت سنگینی افتاد توی کوچه.

اون‌قدر سنگین که صدای دور موتور ماشین‌ها از خیابون اصلی هم واضح می‌اومد.

بابا نگاه سردی بین اون دوتا چرخوند. بعد خیلی محکم و شمرده گفت:

– من فقط یه بار می‌گم.

هم من، هم رساوین، هم رهاب ناخودآگاه ساکت شدیم.

بابا قدمی جلو اومد. اون ابهت همیشگی‌ش وقتی عصبانی می‌شد، چند برابر ترسناک‌تر بود.

– دیگه هیچ‌کدو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!