سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و سوم :
و بعد، با قدمهایی بلند و عصبی از کنارش گذشت، بیآنکه حتی به پشت سر نگاه کنه...
اما کیان هنوز همونجا ایستاده بود، با چشمایی که از غرور و شک برق میزد مثل گرگی که تازه بوی خون رو فهمیده.
نازگل"
درِ اتاق را که بست، نفسِ اتاق سنگین شد؛ انگار دیوارها هم نفسش را حبس کردند تا هیچ صدایی از بیرون مزاحم نشود. همایون نزدیک شد؛ هر قدمش مثل اعلام مالکیت بود، همان حالتِ ه
لطفا صبر کنید...
