پارت صد و شصت و سوم :




و بعد، با قدم‌هایی بلند و عصبی از کنارش گذشت، بی‌آنکه حتی به پشت سر نگاه کنه...
اما کیان هنوز همون‌جا ایستاده بود، با چشمایی که از غرور و شک برق می‌زد مثل گرگی که تازه بوی خون رو فهمیده.

نازگل"

درِ اتاق را که بست، نفسِ اتاق سنگین شد؛ انگار دیوارها هم نفسش را حبس کردند تا هیچ صدایی از بیرون مزاحم نشود. همایون نزدیک شد؛ هر قدمش مثل اعلام مالکیت بود، همان حالتِ ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!