سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و دوم :
صدای آخر حرفش شکست. نه از احترام، از بغض.
سکوتی سنگین بین ما نشست.
من نگاه ازش گرفتم، وانمود کردم که نمیفهمم اونهمه حرفِ نگفته پشت این جملهی ساده چه دردی خوابیده.
اما قلبم...
قلبم همون لحظه لرزید، مثل شمعی که از نسیم حسرت میلرزه.
همایون دستی به سبیلهای مرتبش کشید و با لبخند خونسردی گفت:
– خب یاور جان، حق با توئه. حالا که اومدیم، چند روزی همینجا میم
لطفا صبر کنید...
