پارت صد و شصت و دوم :


صدای آخر حرفش شکست. نه از احترام، از بغض.
سکوتی سنگین بین ما نشست.
من نگاه ازش گرفتم، وانمود کردم که نمی‌فهمم اون‌همه حرفِ نگفته پشت این جمله‌ی ساده چه دردی خوابیده.

اما قلبم...
قلبم همون لحظه لرزید، مثل شمعی که از نسیم حسرت می‌لرزه.

همایون دستی به سبیل‌های مرتبش کشید و با لبخند خونسردی گفت:
– خب یاور جان، حق با توئه. حالا که اومدیم، چند روزی همین‌جا می‌م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!