پارت پنجاه و ششم :

عطا با دست های گلی جلو می آید.
-چی شد یهو؟ تو که قصد رفتن نداشتی!
-داداش فهمیدم زندگی با شوهرم بهتر از موندن اینجاست.
شوکت بغض می کند.
-داداش خودمون این همه کار خلاف کرده، مامان هنوز سنگشو به سینه میزنه، حالا بذار مادرشوهر منم گاهی دوتا کلوم به من ایکه بندازه چیزی نمیشه که.
شوکت خواهرش را می بوسد و شکوفه غمگین به رفتن او فکر می کند، من و عطا تا جلوی در بدرقه اش می کنیم.
-صبر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    چقدر بهم میان عطا و صنم

    ۲ ماه پیش
  • یلدا

    0

    یعنی این شوکت آدم شد ولی شکوه آدم نشد😒😒

    ۲ ماه پیش
  • شهناز

    0

    واقعا صنم و عطا گناه داشتن و حیف شدن🥺💔

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    0

    اخی واقعا دو تاشون گنا ه دارن

    ۲ ماه پیش
کپی شد!