پارت صد و هشتاد و هفتم :

شاهین نمی توانست از فروغ بگذرد، شاید فصل دل دلهای عاشقانه اش گذشته بود، اما فروغ برایش شبیه یک چشمه آب خنک و گوارا در ظهری گرم و سوزان در دل کویر بود. برای همیشه او را می خواست. به جلو خم شد و خیلی جدی گفت:
ــ پوران من می‌خوام یه زندگی خوب رو با فروغ شروع کنم و...
پوران تند میان کلامش رفت:
ــ که چندماه بعد، دلت رو بزنه و بفرستیش بیاد پیش من؟
فروغ از جا بلند شد و با حیرت خیره ماند ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!