پارت شصت و یک :
طلوع سرش را جلوتر برد و بوسهای با ولع، بر لب های پوسته پوستهی سجاد کاشت. آنقدری لبهایش را گاز گرفته بود که دیگر خون میآمدند. طلوع با نفس های متوالی، خون روی لب های سجاد را لیس زد و خیره به نگاه خستهی مرد نجوا کرد:
- طعم خوبی داری!
سجاد بخاطر این رفتار های هوسانگیز که خودش را نیز تحریک میکرد میخواست بالا بیاورد. میخواست هرچه خورده و نخورده بود را برگرداند زیرا خود نیز خو
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هستی
0سجاد چه بر سرت آمددد ای پسررررر؟!!!!🙁😭 هر چی داستان میره جلوتر جذاب تر میشه:) نویسنده ی عزیز اگر وقت کردی پارت هدیه هم بزار❤️