کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و ششم :
***
پنج دقیقهای از رفتن هیوا میگذشت و دیانا روی کاناپه قرمزشان نشسته بود. یک دستش زیر سرش قرار داشت و هر سی ثانیه یکبار با بیحوصلگی آه میکشید و بر سر دکمههای نگونبخت تلوزیون میکوفت.
هیچ کانالی برنامهی قابل توجهی نداشت، پس تلوزیون را خاموش کرد و به سقف خیره شد. کاملا آماده بود آه دیگری بکشد و زمین و زمان را لعنت کند که زنگ در توی خانه پیچید.
مانند فنر منعطفی از ج
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسون
0آوا پسره چه زود پسر خاله شد یه قرار آشنایی زود خودشو به دایانا جونم رسوند و حالا هم بریم بیرون و بله بله خاک وچوک 🥲😋😙صالحه جون مادر میخوای دو تا عروسی همزمان راه بندازی 🤣🤣🤣