بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هفتاد و ششم :
بردیا روی بام ایستاده بود.
نسیم به آرامی میوزید و موهایِ ریخته شده بر پیشانیاش را تکان میداد.
نگاهش را به افقهای دور دست دوخته بود.
به برجهای آسمان خراشی که هر کدام داستانی برای خودشان داشتند.
بیخبراز آنکه، دنیا برای خودش هم داستانِ غافلگیر کنندهای داشت.
گردنش را خم کرد و به پاکت سیگاری که روی حفاظ بود، نگریست.
خواست دستش را سوی آن دراز کند و نخِ دیگری
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا 🩷
0پسرمم😭بردیام😢چقد ضعیف و شکسته شدی😭 چقدر با اون بردیای قوی و شیطون فرق داری😭
۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بردیا خیلی اذیت شد😭💔
۲ ماه پیشآمینا
2مرسی نیلوفر عزیز که برامون دوتا پارت گذاشتی.ونذاشتی تو خماری بمونیم
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزمی💛💛
۳ ماه پیشم
4وای،طفلک بردیا چی کشیده که راحت قبول کرد توهم زده،از بس اون مدت کابوس و توهم دیده 😭
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اره بچه😭😭💛💛 خیلی اذیت شد این مدت😭💛
۳ ماه پیشم
3چه پارت غم انگیزی بود،درست مثل قصه زندگی هرکدومشون،بردیا،برسام،رز،دلارا و ثامر 😔🙏🏻
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲💛💛
۳ ماه پیشنفس
3خیلی عالی نوشتی 🥹🥹 پارت احساسی بود و انگار که خودم اونجا بودم
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون عزیزدلم💛
۳ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداروشکر💛
۳ ماه پیشMahdyeh
1واقعا عالی بود ممنون بیچار هاخیلی اذیت شدن خیلی داغون شدن همشون ایشالا مشکلاتشون زودی تموم شه 🥺🥺💜💜💜
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون عزیزدلم💛
۳ ماه پیشMoon
1خب دیگه گریه هاتونو جمع کنیددددد وقت انتقامه
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛
۳ ماه پیشمحیا
1ممنون عالی بود چرا برسام رو بغل نکرد آخه 😔😔💜💜💜
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نتونستن🥲💛
۳ ماه پیشمحیا
2رز کجاست پس بیاد پدر شوهرشو ببینه و همه رو برای روبوسی مجبور کنه 😂😂🩵🩵
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عالی بود😂😂💛💛 این کار فقط از رز برمیاد
۳ ماه پیشهمراز
0عالی خسته نباشی
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛
۳ ماه پیشNana
1پارت فوق جذابی بود. وقتی خاج متوجه نبود ثامر بشه چی میشه؟؟؟؟
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون عزیزم💛 باید ببینیم چی قراره پیش بیاد💛
۳ ماه پیشملینا
0وای خیلی قابل وصف نیست نمیدونم چی بگم وقت انتقامه🥲🥲🥲🥲🥲🥲
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛
۳ ماه پیشسایه
1وایی خدا طفلکی بردیا🥹🥺
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺💛
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0این بردیا اصلا اون بردیایی که با امیرسام بود نیست