پارت هفده :

انقدر این چند روزه فکر کردم خسته شدم
- مطمئناً یه احساسی بهش دادی و گرنه تویی که من میشناسم همون موقع درسته قورتش داده بودی
- ولی آخه... من از عاشقی میترسم
- انقدر خوبه... انقدر کیف میده، وقتی نازتا میکشه، وقتی دستشا میکنه توی موهات، وقتی جوری نگات میکنه انگار تا حالا آدم ندیده
- وقتی داداشت یهو سر میزنه و میزنه به شیشه ماشین
لحن پریا سریع تغییر کرد و با عصبانیت گفت:
- تو رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • الهام

    0

    خوشم اومد تا اینجاش جالب بود برام

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که راضی بودین

    ۴ هفته پیش
کپی شد!