پارت هفده :

انقدر این چند روزه فکر کردم خسته شدم
- مطمئناً یه احساسی بهش دادی و گرنه تویی که من میشناسم همون موقع درسته قورتش داده بودی
- ولی آخه... من از عاشقی میترسم
- انقدر خوبه... انقدر کیف میده، وقتی نازتا میکشه، وقتی دستشا میکنه توی موهات، وقتی جوری نگات میکنه انگار تا حالا آدم ندیده
- وقتی داداشت یهو سر میزنه و میزنه به شیشه ماشین
لحن پریا سریع تغییر کرد و با عصبانیت گفت:
- تو رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • الهام

    1

    خوشم اومد تا اینجاش جالب بود برام

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که راضی بودین

    ۲ ماه پیش
کپی شد!