پارت هفده :

انقدر این چند روزه فکر کردم خسته شدم
- مطمئناً یه احساسی بهش دادی و گرنه تویی که من میشناسم همون موقع درسته قورتش داده بودی
- ولی آخه... من از عاشقی میترسم
- انقدر خوبه... انقدر کیف میده، وقتی نازتا میکشه، وقتی دستشا میکنه توی موهات، وقتی جوری نگات میکنه انگار تا حالا آدم ندیده
- وقتی داداشت یهو سر میزنه و میزنه به شیشه ماشین
لحن پریا سریع تغییر کرد و با عصبانیت گفت:
- تو رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان خود دیگرم علی
تصویر شخصیت سارا در رمان خود دیگرم سارا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • الهام

    1

    خوشم اومد تا اینجاش جالب بود برام

    ۳ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که راضی بودین

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️