پارت شانزده :

- بچه که بودم مامانم که میرفت سرکار من رو میذاشت پیش خالم، خیلی دوستش داشتم، بچه نداشت و خیلی بهم اهمیت میداد... ولی... ولی شوهر خالم یکم متفاوت بود... گاهی خوب بود، میبردمون گردش و خریدهای آنچنانی و گاهی هم... اینجور وقتا خالم توی اتاق زندانیم میکرد ولی من از لای در میدیدم... میدیدم که شوهر خالم چطوری با کمربند به جون خالم میفتاد... گاهی، گاهی هم سیگار رو روی دستش یا حتی بدنش خاموش میکرد و صدای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    رمانی جذاب و دلبر و خاص😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!