پارت شانزده :

- بچه که بودم مامانم که میرفت سرکار من رو میذاشت پیش خالم، خیلی دوستش داشتم، بچه نداشت و خیلی بهم اهمیت میداد... ولی... ولی شوهر خالم یکم متفاوت بود... گاهی خوب بود، میبردمون گردش و خریدهای آنچنانی و گاهی هم... اینجور وقتا خالم توی اتاق زندانیم میکرد ولی من از لای در میدیدم... میدیدم که شوهر خالم چطوری با کمربند به جون خالم میفتاد... گاهی، گاهی هم سیگار رو روی دستش یا حتی بدنش خاموش میکرد و صدای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    رمانی جذاب و دلبر و خاص😍❤️

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!