پارت پانزده :

علی می‌دانست به سیگار حساسیت ویژه‌ای دارم. این را وقتی که هیچ کس زندگی‌ام نبود بهش گفته بودم. دلیلش را نمیدانست ولی میدانست که خط قرمزم است.
با صدایی که ایجاد شد علی به سمتم برگشت و سریع سیگارش را داخل فر انداخت. قدمی به عقب برداشتم و به درب شیشه‌ای پشت سرم برخورد کردم.
خواستم از مغازه بیرون بروم که علی خودش را بهم رساند و مچ دستم را گرفت‌. داد زدم
- ولم کن
- گوش کن سارا
در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    البته قصدندارم ایراد بگیرم یا کار شمارو زیر سوال ببرم،فقط یکم وقت خوندن چنین متن زیبایی این کلمات توی ذوق میزنن

    ۵ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نظرتون. اختیار دارین.خوشحال میشم اگه نقدی هست بگین بهم. بروی چشم سعی میکنم که تکرار نشه.

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    یا مثلا، امروز حسابی پاتا از گلیمت درازکردی

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    ببخشید که اینو میپرسم،پارت های قبلی هم دیده بودم و فقط برای این پارت نیست،چرا مثلا جمله ی اگه حالت رو بدمیکنه ،یا اگه حالتو بد میکنه رو مینویسید حالتا؟

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    اصلا از این کارش خوشم نیومد،اون به زور بوسیدتش و یه جورایی سعی کرد تحت فشار قرارش بده تاجواب مثبت بگیره

    ۵ روز پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    شمه لطف داری❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!