پارت بیست و هشتم :
دیوونهی زبون نفهم، پس چطوری باید کاری که خواسته بود رو میکردم؟
سعی کردم نادیدهش بگیرم و دوباره از مهیار پرسیدم: کلی چیز مهم یعنی چیا؟
نگاهش رو لحظهای از جادهی روبهروش گرفت.
- فکر نمیکنی زیادی داری سوال میپرسی؟!
چپچپی نگاهش کردم و سرم رو به طرف شیشه برگردوندم. حالا مثلا میمرد جوابم رو بده؟
توی کل مسیر، دیگه یک کلمهام حرف نزدم و اونهم چیزی نگفت. تمام فکرÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
احتمالااا آره
۴ ماه پیشآدولفا
1ای گندم بدبخت گاوت زایید.🤦🏻 ♀️
۴ ماه پیشZahra
0خیلی هیجانی میشه گندم بره سر وقت کشو بعدش پدرام قتلی انجام داده ؟
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مشخص میشه
۴ ماه پیشMaryam
1سلام صبا جان وقتت بخیر عزیزم من تازه امروز با رمان جذاب شما آشنا شدم و تا پارت ۲۸ هم خوندم خیلی عالی و جذاب بود و ایده بکری داشت که تاحالا تو هیچ رمانی ندیده بودم! دمت کلی گرم باشه خیلی لذت بردم بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم خسته نباشی خانم گل🌹🌺🌸
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
سلام عزیزم، ممنونم ازت نظر لطفته، خوشحالم که دوستش داشتی و امیدوارم تا انتها برات دوست داشتنی بمونه♥️
۵ ماه پیشافسون
1آخ نعنا جون افتاد تو کوزه انا دستگاه لعنتی اگه دو تا هست پس یکی دیگش باید دست آدم مهمی باشه که به نعنا پیام میده خاک عالم جانش در خطره شایدم جان مهیار وقتی دستگاه ها با چشمهای پردیس کار میکنه و اون الان زنده نیست وای وای چه قدر بی رحم 🤔😯😲😱😭 عزیزم خسته نباشی😉
۵ ماه پیش×+×
0نعنا یا گندم؟؟
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
گندم😑
۵ ماه پیشسهیل۲۹
0با رد فلگ قاطی کردیاااا 🤣🤣🤣🤣
۵ ماه پیشافسون
0عزیزم هم آره هم نه چون مک سه تا شیطون دارم تو خانه وبر حسب اتفاق یکیشون نعنا اونای دیگه هم بماند ببخشید واقعا واینکه ممنون از نویسنده عزیزم اشتباه لپی بود🤗🥺🙏
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزدلم خداحفظشون کنه😍♥️
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
😅😅🤦♀️🤦♀️
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نه دیگه اون یکی دست پرهامه ، یکی هم دست مهیاره
۵ ماه پیشدلارام
1وای اینکه خیلی بد شد اگه گندم بره سره کشو لومیره نویسنده جان بدجور کنجکاو و مشتاق ادمه ی رمانم وای یعنی چی میشه
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خداروشکر دلارام جانم، حالا خواهیم دید که چی میشه😃
۵ ماه پیشنورا
0وایییییی گندددممممم نهههه 😭 گیر نیفته ولییییییی عالیییییی بوددددد🤭💕
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی نورای نازنینم♥️💋
۵ ماه پیشسهیل۲۹
1اخ اخ اخ افتادی تو دام دختر وسط عجب بدبختی ای افتادیاااا
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره تقریبا...🙃
۵ ماه پیشHosna
0خیلی عالی بود خسته نباشی صبای عزیزم خدا قوت 🪽🩷
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونتم قشنگم♥️
۵ ماه پیشزهرا
0عالی بودممنون.خوبه مهیارخلافکارنیست😁🙏👏
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
تو مهیار فنِ خیلی جدیای هستی😅🤌
۵ ماه پیشریحانه
0به نظر من ناشناس که همون پدرام باشه نمی ذاره گندم کشو رو باز کنه اما از یه طرف دیگه فک کن مهیار بفهمه گندم جاسوسه وای نهههه گندممممم نکنننننن دختر ساده ام
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عاشق تحلیلای قشنگتونم😍 میبینیم چی میشه♥️
۵ ماه پیشراز
0ای وای وای وای بر تو گندم کشو رو باز کنی میفتی تو تله شاید اونا احمق نباشن ولی کندم رو فک نکنم خیلی سادهست
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
گندمه و گند زدناش😅😅
۵ ماه پیشآراگل
1آخ آخ گندم خانم بیچاره شدی بدجوراااا😔
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
تقریبا میشه گفت اره😃
۵ ماه پیشفاطی
1نعنا نیس ک گندم بوداسمش انگاری......
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره عزیزم😭
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0یعنی سعید محبیم قاچاق می کنه پردیس این همه بهش هشدار داد امکان داره پدرشم توی قاچاق دست داشته باشه🤔🤔