پارت چهل و پنجم :

پاهایم را درون وان دراز کردم و با گیره موهایم را بالا بردم و بستم که خیس نشود؛ سرم را روی لبه ی وان گذاشتم و چشمانم را بستم که صدای اعتراض راضیه درآمد!
- وای دختر نمی خوای موهاتو بشوری؟ مثلا از بیمارستان مرخص شدی سرتو روی ملافه و بالشت اونجا گذاشتی؛ فضای بیمارستان آلوده است دختر جون بازکن اون گیره ی وامونده رو من برات می شورم!
بی حوصله دستم را در هوا تکان دادم!
- نمی خواد حال نداØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    الان من فحش بدم به اریا یا ذوق مرگ بشم؟ بابا دستمریزاد عزیزم ایولا به قلم منحصربه فردت😍👍🏼

    ۱ هفته پیش
  • زهرا سادات

    0

    عالی بود نویسنده ی عزیز عالی عالی عالی 🥰❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنونم قشنگم 😘❤️

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    1

    ولی خوب معلومه مردی که زنش رو دوست نداشته باشه نمیره تو *** موهاشو با حوصله بشوره بفکرش نیست معلومه آریا خودشم داره برای لاوین هلاک میشه اما افکارش اجازه اینکارو نمیده

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    به این تو علم روانشناسی میگن کشش ناموفق احساسات گلم

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    1

    مثل احمقا دست و پا زدن و منتظر موندن برای عشق رو خوب اومد لاوین

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزمممم

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    1

    لاوین یه روزی خودشو دریغ میکنه چشم آریا از دیدنش در بیاد

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    نکته عالی بود👌

    ۴ ماه پیش
  • Hoda

    2

    نفسم گرفت پارتش مثل یه بوس که بوس نمیشه و تو خماری میمونی شد 🤔😁

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    😄🤭🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • الهام

    1

    مرسی ازتون لیدا جون پارت ها رو میشه تند تند بزارید 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بروی چشمم قشنگام

    ۴ ماه پیش
  • الهام

    3

    چه احساسی و غم انگیز ولی حرص دربیار بود 🤩🫠🫠🫠🫠😗😗😗

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    🙏❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    2

    اونجا بودم با دستام آریا رو زنده زنده تو اون وان خفه میکردم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیزممممم😊

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    3

    فرض کن هی خودتو به یکی بچسبونی طرف فکرش میره دوستش داری متمایل بشی و بعد خودتو بکشی عقب طرف ول شه تو دره

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    امروز با کامنتاتون انرژی بالا گرفتم پارت هدیه دو برابر 🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    3

    خوب مرتیکه چرا اذیتش میکنی اگه نمی خوای بزار بره خونه باباش🤬🤬🤬

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    آریای بینوا😄😄😄

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    کی می خواد این مسخره بازی و زجر دادنو تموم کنه،تکلیفش با خودشم مشخص نیست 😠🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله واقعا برای خودمم نوشتن حال روحی این دونفر سخت بود 💔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️