اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و شصت :
برق از سرش پرید و به یک چشم به هم زدن پلکهایش به قدر دو گردوی درشت از هم باز شد:
- واقعا؟... چی گفت؟
- قبول کرده . میگه اطلاعات رو با تمام مدارک برام بفرست.
چیزی توی دلش قُل زد و هُری فرو ریخت. صفحه لپتاپ را روشن کرد و با همان دلهره مقابلش صاف نشست. جرعه ای از قهوه ی پارسا که مقابلش روی میز بود نوشید و به متن ایمیل چشم دوخت. حرکت ساده ای بود اما برای پارسا معنی داشت. خصوصا وقتی دور از چش

لطفا صبر کنید...

شادان
0اخ فرهاد که دیگه اعتماد نجلا این وسط از دست میده قطعا..