پارت صد و شصت :

برق از سرش پرید و به یک چشم به هم زدن پلکهایش به قدر دو گردوی درشت از هم باز شد:
- واقعا؟... چی گفت؟
- قبول کرده . میگه اطلاعات رو با تمام مدارک برام بفرست.
چیزی توی دلش قُل زد و هُری فرو ریخت. صفحه لپتاپ را روشن کرد و با همان دلهره مقابلش صاف نشست. جرعه ای از قهوه ی پارسا که مقابلش روی میز بود نوشید و به متن ایمیل چشم دوخت. حرکت ساده ای بود اما برای پارسا معنی داشت. خصوصا وقتی دور از چش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اخ فرهاد که دیگه اعتماد نجلا این وسط از دست میده قطعا..

    ۴ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👌🏼👌🏼❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️