ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و سی و نهم :
چشمهایم را که باز کردم، خود را میان چادری دیدم. روی تخت نشستم و به اطراف چشم چرخاندم. اصلا یادم نمیآمد چگونه به اینجا آمده بودم و آخرین چیزی که به خاطر داشتم، صحبت کردن با اَبیش بود. بیهوش شده بودم؟ لحافی که به رویم کشیده شده بود را کنار زدم. پیراهنی نخی ونازک به تن داشتم. لرزی در تیره کمرم احساس کردم. چه کسی پیراهنم را عوض کرده بود؟ اَبیش؟ صورتم گُر گرفت و لحاف را تا زیر چشمانم بالا کشی
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0ابیش مهربون 🥰🥰🥰