پارت دویست و سی و ششم :
بدون اینکه تعارف ات کنم خودت پیش قدم میشوی. یک پایم را به عقب میکشم تا اجازه دهم وارد خانه شوی. به محض اینکه در پشت سرت را میبندی تازه به خودم میآیم و متوجه میشوم که چه کاری انجام دادهام. اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که تو اینجا چه کار میکنی؟ مگر نه اینکه تو باید الان در شهر خودت باشی و مشغول زندگی خودت. چطور توانستهای منی که خودم را گم و گور کردم را پیدا کنی؟ سوالاتی
لطفا صبر کنید...
