پارت دویست و سی و پنجم :
سیزده روز گذشته است و در حالی که در طی این مدت تمام راههای ارتباطی را به روی تو و دیگران بستهام، خبری از تو و دیگران نیست. اگر بخواهید هم نمیتوانید دیگر از من خبری بگیرید چون بعد از اینکه تماس تلفنی برقرار شد و پرستار مادربزرگ به من خبر داد که حالش وخیم است من به تهران برگشتم.
تو گرفتار بودی و داوین هم در حالی که در انجام کارهایی که به او محول شده بود دست و پا میزد نمیتوانست Ù

لطفا صبر کنید...

فاطی
0حس و حال رمان رو دوست دارم خیلی نوشتارش متفاوت هست برام جالبه و عجیب