کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و سوم :
هرچند هیاهوی خودروهایی که گاه و بیگاه از خیابان گذر میکردند صدایش را تا حدی میبلعیدند، اما لحنش به وضوح ساده و صمیمی بود. نه بوی فضولی میداد و نه رنگ قضاوت داشت.
دیانا بیخیال کندن پوست کنار ناخن شستش شد و به چهرهی او که زیر چشمانش به شکل بامزهای پف کرده بود نگاه کرد. بعد از چند ثانیه تفکر جواب داد: فکر کنم همونجوری گذشت که برای مردم عادی میگذره و خب این خودش برای من خیلیه!
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزم خسته نباشی🥰خوب فعلا برای اکیهیرو جون برم زخت دامادی بدوزیم تا بعد پروژه سهیل و دیانا رو بریزیم رو دایره پازل بچینیم حالا هرچی 🤪😜🥳🥳🥳