پارت سی و پنجم :

او که رفت، چند ثانیه بعد، میثم هم حرکت کرد تا زمان هم پیش رفته و به لحظه‌ای برسد که بیتا با شنیدن صدای باز شدن در، دست از کار بکشد.کمر صاف کرد و با قدومی بلند از آشپزخانه خارج شد و درست دم ورود میثم به خانه، مقابلش ایستاد.لبخند پررنگی از دیدن او زد و بدون معطلی، خودش را میان آغوش او جا داد. استقبال همیشگی‌اش همین بود و میثم هم دلباخته‌ی چنین استقبالی.
هر دو دستش را دور کمر او حلقه کرد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    یا خدامگه قراره چی بشه اتفاق بدی درانتظارشونو. خدابخیرکنه. خسته نباشی عزیزم عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اتفاقات هیجان‌انگیز😁

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    نویسنده عزیز خسته نباشی مثل همیشه عالی بود ✨️💗

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️