هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و هشتم :
آسو، درحالیکه ارده روی نان میمالید، زیرچشمی نگاهش کرد و گفت: آخه نور میگفت دیشب پریشب صدای جیغ از اتاقت میاومد. کابوس دیده بودی.
فرشته جرعهای چای سر کشید و گفت: چیزی نیست. یهکم بهخاطر بابام ذهنم آشفتهست.
ـ عذابوجدان نداشته باش. لیاقتش همونجاست.
اشتهای فرشته کور شد. لقمه نان را روی میز انداخت و گفت: نگران نباشین. من فردا زمان تحویل اثرمه. میرم نقاشیم رو تحویل م
لطفا صبر کنید...
