هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و ششم :
کیان شروع کرد به صحبت کردن. فرشته داشت به صحبتهای او گوش میداد که کمی بعد چشمش تصادفاً به دو تا میز عقبتر افتاد و با دیدن هلگورد، که پشت یکی از میزها نشسته و بروبر تماشایشان میکرد، چشمانش از تعجب گرد شد. اولش فکر کرد اشتباه میبیند و خطای شباهتی است، اما خوب که دقت کرد دید نه، خودِ خودِ ناکسش بود. نیش هلگورد باز شد، گردنش را کج کرد و یکبری به فرشته خیره شد. فرشته زیرلب گفت: بر شیط
لطفا صبر کنید...
