پارت سی و نهم :

مرد گوشی او را قطع کرد و با خنده گفت: بیا بریم با هم آشنا می‌شیم خوشگله!
مرد دیگر گفت: اوف‌اوف! ببین عجب مالی گیرمون افتاد. ‌جون به اون چشم‌های آبیت دختر!
فرشته با هر جملۀ آنها قدمی‌ دور‌تر می‌شد. با شنیدن جملۀ آخر قید تلفن همراهش را زد و با سرعت چرخید و پا به فرار گذاشت. مردها از فرار او غافل‌گیر شدند. الحق که پاهایش هم بلند بود و سریع می‌دوید. ولی چون پیراهنش بلند بود، موقع دویدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    واقعا غیر قابل حدسه که هلگورد چیه! یعنی با فرشته چیکار داره؟ واقعا پشت دره؟

    ۷ روز پیش
  • سرو

    0

    وای وای الان هلگورد چکار کرد که دهنش پر خون بود من عشق تخیلم و فیلم وداستان زیاد خوندم و دیدم ولی اصلا نمیتونم حدس بزنم هلگورد چیه درضمن الان هلگورد گندم زار فرشته رو دید چه حالی بشه الان

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بدبختی اینه هلگورد تخیلی نیست و براساس واقعیته💀

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    0

    خوب بدبختی من هم همینه که نمیتونم تشخیص بدم چیه یه احتمال میتونم بدم که زاده ی جن و انسان باشه که چنین چیزی هم نمیشه و از جن و انس بچه ای زاده نمیشه

    ۱ هفته پیش
  • ...

    0

    پ چرا یکی مثل هلگورد ب پست ما نمیخوره😒☹️😟

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نمیدونم بگم ارزوی خوبی کردی یا بد💀🤣

    ۱ هفته پیش
کپی شد!