هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و پنجم :
فرشته صافتر ایستاد و اخمش باز شد.
ـ پس تو شکارچی غیرمجازی؟ جالب شد. زن جادوگر و شوهر شکارچی. خدا دروتخته رو خوب با هم جور میکنه.
تکخال باز هم خندید. مثل اینکه خودش هم خبر داشت خندههایش ناامن و ترسناک هستند. بدتر از آن چشمهایش بود؛ چشمهای زاغش حریصانه درشت شده بود.
ـ آفرین پرنسس! آفرین! اولش خواستم بگم جنگلبانم، ولی به اون چشمونِ آبیِ سرسختت نمیخورد در این حد پخمه ب
لطفا صبر کنید...
فرشته
1رمانی جذاب و دلبر😍❤️