پارت سی و پنجم :

فرشته صاف‌تر ایستاد و اخمش باز شد.
ـ پس تو شکارچی غیرمجازی؟ جالب شد. زن جادوگر و شوهر شکارچی. خدا دروتخته رو خوب با هم جور می‌کنه.
تک‌خال باز هم خندید. مثل اینکه خودش هم خبر داشت خنده‌هایش ناامن و ترسناک هستند. بدتر از آن چشم‌هایش بود؛ چشم‌های زاغش حریصانه درشت شده بود.

ـ آفرین پرنسس! آفرین! اولش خواستم بگم جنگلبانم، ولی به اون چشمونِ آبیِ سرسختت نمی‌خورد در این حد پخمه بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    عجب ادم مارموزی بود،منم از هلگورد ناامید شدم ولی فرشته نشد،ینی من باهوش نیستم واحمقم؟🤦🤦

    ۳ ماه پیش
  • Zeynab

    1

    آلفا همون گرگ سیاهی که فرشته دید هلگورده رازش همینه

    ۳ ماه پیش
  • میم

    1

    رازش حتما همین الفاست که این و زلدا صدبار گفتن ولی فرشته منظورش متوجه نشده🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    ۳ ماه پیش
  • دریا

    2

    هدفش این بود که فرشته رو تحریک کنه بر علیه هلگورد و بیاد تو جبهه اونا..بعد اسمش و گذاشته نصحیت دوستانه ،ارهه دوباار😒

    ۳ ماه پیش
  • Jolia

    2

    تو رو خدا یکی بگه رازش چیه ؟ دارم میمیرم از فضولی 😭😭💔

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    2

    رمانی جذاب و دلبر😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️