هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و ششم :
نازگل کلاه کاپشن قرمزش را عقب داد و گفت: تو رو قرآن منو نترسون دیگه. من قبلاً هم اومدم اینجا. لابد از پنجره دیده. بیا بریم.
فرش سرخ راهرو در نظر فرشته مانند جویی از خون بود که آنها را به سرچشمۀ قتل راهنمایی میکرد. انتهای راهرو، داخل هال، ایستادند. صدایی از یک حنجرۀ قوی از داخل آشپزخانه گفت: خوش اومدین دخترها!
فرشته مثل دوربین مادون قرمز همهچیز را در هال تکبهتک چک میکرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
متین
0ای جونم فرشته چقدر دختر خوبیه
۲ ماه پیشحمیده
0نویسنده عزیز عکس شخصیت هارو میذارین
۲ ماه پیشMina
0از خنگی نازگل حرصم میگیره
۲ ماه پیشالهه
0کاش مثل فرشته باشیم. انسان و شجاع
۲ ماه پیشطلا
0فرشته واقعا دختر باهوش و شجاعیه
۲ ماه پیشسرا
0تا اینجا خیلی دوسش داشتم این داستانو
۲ ماه پیشکلارا
0من اولین باره نظر میذارم و باید بگم پشمامم خیلی خفنه این رمان
۲ ماه پیشآنایار
0این همه اطلاعات نویسنده محشره باریک الله
۲ ماه پیشنسیم
0وای بچه ها من اینجاهارو اولین بار از کتابش میخوندم داشتم از ترس تشنج میکردم
۲ ماه پیشهاله
0حالا تکلیف ما چیه از پشت گوشی سکته ناقص داریم میزنیم
۲ ماه پیشjinx
0به نظرم یک گرگ خوشتیپ برای طالعش در میاد
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اوه اوه🤣
۳ ماه پیشدریا
2میبینم جناب جنگلبان هنوز نیومده داره روی بعضیا تاثیرات خودشو میذاره!!لبخند تمسخرآلود هلگوری؟!😂😂
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
عالی بود🤣🤣🤣🤣🤣
۳ ماه پیشمعصومه
0عالی خوشم اومد قلمتون مانا
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فدات
۴ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون عاشق این رمان شدم 😘😘
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0حتمن میگه ایندش درخشانه و خوشبخت میشه ممکنه جن زده هم بشه😂