گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهارده :
میلی برای شام ندارم. خستهام. دوست دارم زودتر بخوابم. اما امشب آخرین شبی است که وحید در این خانه است. دلم نمیآید آخرین نوبت دیدهبانی را از دست بدهم. اس ام اس وحید که میرسد، زودتر به اتاقم میروم. میخواهد تماس بگیرد. روی تخت میخزم و پشت پنجره جا میگیرم. گوشهی پرده را بالا میزنم. پردههای خانه هنوز سر جایشان هستند. وحید گفته بود قصد برداشتنشان را ندارد. آنقدری نو نبودند که به
لطفا صبر کنید...

فریبا
0از رابطه شیرین و وحید لذت میبرم واقعا عاقلانه پیش میرن ممنون نویسنده جان🌹