پارت صد و چهارده :

میلی برای شام ندارم. خسته‌ام. دوست دارم زودتر بخوابم. اما امشب آخرین شبی است که وحید در این خانه است. دلم نمی‌آید آخرین نوبت دیده‌بانی را از دست بدهم. اس ام اس وحید که می‌رسد، زودتر به اتاقم می‌روم. می‌خواهد تماس بگیرد. روی تخت می‌‍خزم و پشت پنجره جا می‌گیرم. گوشه‌ی پرده را بالا می‌زنم. پرده‌های خانه هنوز سر جایشان هستند. وحید گفته بود قصد برداشتنشان را ندارد. آنقدری نو نبودند که به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    از رابطه شیرین و وحید لذت میبرم واقعا عاقلانه پیش میرن ممنون نویسنده جان🌹

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    0

    ممنون بانوی عزیز🌹🌹🌹

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    0

    ممنون عزیز از پارت های قشنگی که گذاشتی🌸

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️