گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سیزده :
میدانم گونههایم گل انداختهاند. چایی را زود به دست وحید میدهم. بهانه میکند که دستش کثیف است و کمی سرش را پایین میآورد تا شیرینی را خودم به دهانش بگذارم. دستم را که عقب میکشم، نگاه گرم زنعمو به پسرش را شکار میکنم. خدا را شکر که سیبل نگاهش من نیستم. با چشم و ابرو اشارهای به مرد سمسار میکنم.
- برای این آقا هم چایی بریزم بیارم.
سریع به آشپزخانه پناه میبرم. اما ماریه خاÙ
لطفا صبر کنید...

فریبا
0بازم مثل پارتهای قبل عالی ممنوننویسنده عزیز 🌹