پارت صد و سیزده :

می‌دانم گونه‌هایم گل انداخته‌اند. چایی را زود به دست وحید می‌دهم. بهانه می‌کند که دستش کثیف است و کمی سرش را پایین می‌‍آورد تا شیرینی را خودم به دهانش بگذارم. دستم را که عقب می‌کشم، نگاه گرم زنعمو به پسرش را شکار می‌کنم. خدا را شکر که سیبل نگاهش من نیستم. با چشم و ابرو اشاره‎‌ای به مرد سمسار می‌کنم.
- برای این آقا هم چایی بریزم بیارم.
سریع به آشپزخانه پناه می‌برم. اما ماریه خاÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    بازم مثل پارتهای قبل عالی ممنوننویسنده عزیز 🌹

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️