پارت صد و پنجاه و ششم :

چند طبقه بالاتر از سردابه ی تاریک و دخمه ی زیر زمین کارگاه، فرهاد توی اتاق خودش پشت میز کارش نشست و خبر پیدا شدن فلش را در یک پیامک فوری و محرمانه به سروش جاوید اطلاع داد. بعد کلید خانه‌ی نجلا را از داخل کشوی میز کارش برداشت و همینطور که به آن خیره شده بود شماره ی نجلا را گرفت. طولی نکشید که صدای دلتنگ و سرخوش دختر توی گوشش پیچید و با لوندی دلش را برد:
- اگه امروزم زنگ نمیزدی دیگه کلا باهØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعا دلم برای فرهاد میسوزه که وفتی بفهمه چه حالی میشه

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    پس معلومه خوب فرهاد رو نشناخته ابن اقا عباس

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️