بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و نهم :
- پس بگو که قسمت رو فراموش نکردی و پا روی خون برادرانمون نمی ذاری، بگو که دلت نلرزیده و قرار نیست...
- نکردم، نلرزیده، هیچ چیز عوض نشده!
اشک هایی که قبلش به زحمت زندانی کرده بودم، با شنیدن فریاد بلند و وحشتناکش به سرعت جاری شدن.
بعد از چند ثانیه سکوت، صداش توی گوشم پیچید، آروم تر از قبل، اما محکم و جدی با سوزی که تموم تنم رو لرزوند.
- چیزی در من عوض نشده که نگرانش باشی اما بار آخر
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Par
2پسرم چ قسمی خوردی که گند زده به همه چیز؟ معلوم نیس اون آلکازار گور به گوری چ گندی زده و چرا جنگ شده اما انگار اوضاع خیلی خرابه، اگه خودشم بخواد برادرش و افرادش همچنان از آیرین متنفرن☹️☹️💔
۲ ماه پیشاکرم بانو
3ایرین واقعا دختر قویه که بااین همه غم دق نمیکنه🥺🥺🥺
۲ ماه پیشPar
2ولی اریک چه هیولایی رو در خودش زندانی می کنه تا به آیرین صدمه نزنه🙂🥺 معلومه که همه چیز فراتر از تصورات پیچیده ست، اوضاع جنگ خراب تر از اونیه که به عشق بینشون رحم کنه🙁💔
۲ ماه پیشYas
4گفت بذار ببوسمت ولی در نهایت پیشونیش رو بوسید، این عشق واقعیه نه از سر هوا و هوس🥲♥️
۲ ماه پیشHhhh
2اولین و آخرین نبرد هیچ تفاوتی با هم ندارن، پس اگه این آخرین باریه که می بینمت بذار برای آخرین بار ببوسمت🥹🫠🖤
۲ ماه پیشAvin
2چقدر عشق ممنوعهٔ بین فرمانده و دختر دشمنش دردناکه🥲💔
۲ ماه پیشمینو
2واای قلبم درد گرفت از عشقی که ناچارا باید پنهان بمونه،فرمانده عاشقش شده ولی چون دختر دشمن شونه نمیتونه اعتراف کنه،نتونست بدون خداحافظی بره 😔
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Hale
2چقدر ترسناک بود اوایل پارت بی پناهی آیرین قلب ادمو به درد میاره اما باهاش خداحافظی کرد، بوسیدش، انگار که نمی دونه به راحتی دل ازش بکنه. از عشق منوعه اش🖤