پارت سی و نهم :

- پس بگو که قسمت رو فراموش نکردی و پا روی خون برادرانمون نمی ذاری، بگو که دلت نلرزیده و قرار نیست...
- نکردم، نلرزیده، هیچ چیز عوض نشده!
اشک هایی که قبلش به زحمت زندانی کرده بودم، با شنیدن فریاد بلند و وحشتناکش به سرعت جاری شدن.
بعد از چند ثانیه سکوت، صداش توی گوشم پیچید، آروم تر از قبل، اما محکم و جدی با سوزی که تموم تنم رو لرزوند.
- چیزی در من عوض نشده که نگرانش باشی اما بار آخر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hale

    2

    چقدر ترسناک بود اوایل پارت بی پناهی آیرین قلب ادمو به درد میاره اما باهاش خداحافظی کرد، بوسیدش، انگار که نمی دونه به راحتی دل ازش بکنه. از عشق منوعه اش🖤

    ۱ ماه پیش
  • Par

    2

    پسرم چ قسمی خوردی که گند زده به همه چیز؟ معلوم نیس اون آلکازار گور به گوری چ گندی زده و چرا جنگ شده اما انگار اوضاع خیلی خرابه، اگه خودشم بخواد برادرش و افرادش همچنان از آیرین متنفرن☹️☹️💔

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    ایرین واقعا دختر قویه که بااین همه غم دق نمیکنه🥺🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • Par

    2

    ولی اریک چه هیولایی رو در خودش زندانی می کنه تا به آیرین صدمه نزنه🙂🥺 معلومه که همه چیز فراتر از تصورات پیچیده ست، اوضاع جنگ خراب تر از اونیه که به عشق بینشون رحم کنه🙁💔

    ۲ ماه پیش
  • Yas

    4

    گفت بذار ببوسمت ولی در نهایت پیشونیش رو بوسید، این عشق واقعیه نه از سر هوا و هوس🥲♥️

    ۲ ماه پیش
  • Hhhh

    2

    اولین و آخرین نبرد هیچ تفاوتی با هم ندارن، پس اگه این آخرین باریه که می بینمت بذار برای آخرین بار ببوسمت🥹🫠🖤

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    2

    چقدر عشق ممنوعهٔ بین فرمانده و دختر دشمنش دردناکه🥲💔

    ۲ ماه پیش
  • مینو

    2

    واای قلبم درد گرفت از عشقی که ناچارا باید پنهان بمونه،فرمانده عاشقش شده ولی چون دختر دشمن شونه نمیتونه اعتراف کنه،نتونست بدون خداحافظی بره 😔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!